تبليغاتX
مریم های پر پر عاشق - تولد یا مرگ یا تنها بودن مریم

خدا مريم را آفريد از براي پاك بودنش

 

 ازمريم فرزندي متولد شد بنام عيسي براي هدايت انسانها

 

   درفصل زيباي بهارگلي روييد بنام مريم زيباتر از گلهاي بهاري وخوشبوتر از ياس

وباز امروز روز تولد من است من مثل همیشه تنهایی تنها هستم

وقتی گفت می خواهی زنده ات کنم، من سال ها بود که مرده بودم. سال ها بود که درد مردن و عذاب جان کندن را فراموش کرده بودم. از آخرین باری که مرده بودم سال ها می گذشت. اما من هنوز از یادآوری آن وحشت داشتم. گویی زخم های مرگ هنوز التیام نیافته بودند. دوباره گفت: می خواهی از مرگ بیرون بیاورمت؟ من در تردید بین شیرینی زنده شدن و تلخی مرگ که باز انتظارم را می کشید بودم، که او با دستهایش که از جنس دوست داشتن بود مرا از اعماق مرگ به سطح زندگی آورد و من عاشق شدم

شیرینی زندگی با هراس مرگ در هم آمیخته بود. گاه سنگینی زندگی از طاقت شانه هایم فراتر می رفت. گاه عشق با تمام قوت اش بر سینه ام سنگینی می کرد و نفس هایم را به شماره می انداخت. خیال مردن در تمام ذرات زندگی پراکنده بود. گاهی مرگ را فراموش می کردم تا در دست ها و انگشتان و پیشانی و شاید گیسوان و لحظه ای در تنفس معطر و نکهت بهشتی او غرق شوم. هرچه بیشتر غرق می شدم، زندگی با تمام تار و پودش در من شدت می گرفت و من از این همه زندگی شدید به آستان آفتاب پناه می بردم و از ترس مرگ می گریستم. مثل دیوانه ها به جای اینکه از هم بگریزیم، در هم غرق می شدیم و واهمه ی مرگ در من فزونی می یافت ولی اهمیتی نمی دادم

آن گاه یک روز... مرگ آمد. باهمه ی متانت اش. با همه ی سنگینی اش. با همه ی تلخی و هراسناکی اش. مهتاب قایق کاغذی مرا که در آب شناور بود غرق کرد و من بادبادک او را پاره کردم. او ماشین کوکی مرا شکست و من موهای عروسکش را کشیدم. بعد هر دو چاقوهایمان را درآوردیم. دست هایمان از شدت هیجان میلرزید و چشم هایمان خیس شده بود. مرگ در چند قدمی مان ایستاده بود. بعد هر دو چاقوهایمان را در سینه های هم فرو بردیم

اکنون من در رثای مهتاب سوگوارم. اکنون من در حفره ی مرگ فرو می روم و از سطح مهتاب تا اعماق مرگ دور می شوم. حالا مهتاب با سرعت غریبی تا دوردست ها، تا مرتفع ترین قله های هستی بالا می رود مر در میان ترش و تنهایی و غربت و سیاهی و سکوت و خاطرات غبارگرفته و قلم هایی که فقط سیاه می نویسند و خط کش هایی که فقط تکه تکه می کنند و کتاب هایی که فقط گیج می کنند، تنها می گذارد. آخ، چه طوفان سردی! کسی مرا با چادر گل دار سفیدی بپوشاند.

تقدیم به برگ مانده از خزان
عشق از بوسه پدید نمی آید
عشق از لبخند سرشار نمی گیرد
عشق از غم متلاشی نمی شود
عشق پشت پنجره تنهایی یخ نمی زند
عشق در باغ سوخته ای شکوفه نمی زند
عشق در ته کوچه دلتنگی ها لانه نفرت را نمی سازد
عشق نغمه«مریم»را دل چکاوکی پایئزی نمی سازد
{عشق گناهش این است ارزان است ،کاش گران بود ساده از دست نمی رفت}
عشق سایه لغزان گناهیست که....
مرسي از اینکه بهم افتخار میدین
خوب من توشه راهت سبدی از مریم باد...

 

در شبستان وجودم تنها تاریکی شب جریان داشت.من پایان یک آغاز بودم.من سکوت تکراری وپی در پی جاده ها بودم.من به انتهای خود رسیده بودم.به انتهای مهر.به انتهای بودن ها.من از قعر نفرین ها و از پس تیک تیک ملال آور ساعت که خزان را مهمان دلم کرده بود به او رسیدم.به او که پاک است و مقدس.به او که در مسیر پر پیچ و خم این رود که به سایه ها پیوند می خورد ؛همراه من آمد.همراه این شکست خورده ی جسور.زخم هایم را التیام بخشید.قلب پاره پاره ام را با تمام سیاهی هایش پذیرفت.با تمام گناهانش.تکیه گاه من شد.پناهگاهی برای این نفس بریده.او بود که دست هایم را گرفت و پرده از آینده ی مبهم من برداشت.خطاهایم را بوسید.ومن مانند کودکی خردسال زندگی را از او آموختم و تهی شدم ازترس...نمی توانم بنویسم.نمی توانم بگویم که چه قدر دوستش دارم.نمی توانم بنویسم..از احساس..ازشب..از مهر..از او..اگر می توانستم تمام احساسم را با دستان گناهکارم بر روی قلبم حک کنم؛ بی شک دستانم آتش می گرفت و خاکستر می شد.بنویس عاشق خسته؛ بنویس؛ از فلب شکسته بنویس.. بنویس تا شاید خاکستر دست هایم هدیه ای برای جبران خوبی هایش شود

 

سایه ی بلند و بی انتهای مرگ بر روی لحظه های سیاه این سرنوشت فرو افتاده بود. من در میان سایه های سیاه ترس گم شده بودم. پاهایم قدرت رفتن نداشت. قدرت فرار کردن از این سیاهی محض. نگاه وحشی شب را بر روی پیکر لرزانم حس می کردم.آسمان مرا ترد کرد. زمین مرا ترد کرد. و تو... تو هیچ نگفتی ...تو مرا به دست این شب ویرانگر سپردی. به دست این مرداب سیاه...من نیلوفرشدم... به دور شب پیچیدم... به دور میله های زندان تنهایی هایم.. اما..دیری نپایید که ریشه هایم پوسید..برگ هایم زرد شد.. آری.. نیلوفر ترد شده بود.. آرام و آهسته به راه افتادم. به او رسیدم.. نگاهش کردم.. تنها نگاهش کردم.. او فهمید..فهمید که روحم با او گره خورده است.. پناهم داد..اما امروز او نیز مرا ترد کرده..شب ؛ گوش کن؛ تو محرم اسرار منی.. تو کلمات نا مفهوم مرا از میان هق هقم می فهمی. این نا نوشته را برای تو می نویسم.. تویی که قدرتت را به دست من سپردی.. تو که مرا در میان سیاهی ات پنهان کردی.. از این پس برای تو می نویسم... برای تو زنده می شوم و برای تو می میرم..پس تردم نکن

و چه خوب است در این روز مردن خیلی سخته که تولدت تنها باشی خیلی سخته

خسته شدم مي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم.خسته شدم بس كه از سرما

لرزيدم... بس كه اين كوره راه ترس آور زندگي را هراسان پيمودم زخم پاهايم به

 من ميخندد... خسته شدم بس كه تنها دويدم... اشك گونه هايم را پاك كن و بر

پيشانيم بوسه بزن... مي خواهم با تو گريه كنم ... خسته شدم بس كه... تنها

گريه كردم... مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و شانه هايت را

ببوسم...خسته شدم بس كه تنها ايستادم

 مریم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 10:44  توسط مریم  |