یک قطره اشک از دل افسرده ام در گوشه ی چشمم لنگر انداخته است وهیچ خیال فرو ریختن ندارد ... فکر می کنم شاید دلش شکسته است از اینکه همه ی آن اشک ها با آهنگ مردند ... ولی او باید در دامن سکوت بدون هیچکونه تشریفات بمیرد ...دلم ...دلم هیچ نمی خواهد که قلب آخرین قطره ی اشک دل شوریده ام را بشکنم ...فقط با دستمال سپیدم که تنها یادگار اوست آهسته پاکش می کنم ... آن وقت ... آن وقت ... هیچ :همانند یک دیوانه با اشک گم شده در دستمال سپیدم حرف میزنم ...درست همانند یک دیوانه

دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببین یه عمر حال و روز من همین کسی به پای گریه هام نمی شینه بازم دلم گرفت و گریه کردم بازم به گریه هام می خندم بازم صدای گریمو شنیدم همه به گریه هام می خندن دوباره یه گوشه می شینم و واسه دلم می خونم هنوز تو حسرت یه هم زبونم ولی نمی شه گفت: اینو می دونم دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببین یه عمر حال و روز من همین کسی به پای گریه هام نمی شینه بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرام بوی غم گرفته کسی نفهمید غمم چی بوده دلیل یک عمر ماتمم چی بوده ... بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرام بوی غم گرفته کسی نفهمید غمم چی بوده دلیل یک عمر ماتمم چی بوده

وقتی که مرگ به سراغت می آید!!؟
حسرت زندگی پوچت
ثروتی که با ذره ذره وجودت
و عزتی که با قطره قطره آبرویت
جمع کرده بودی به ناگاه برایت بی مفهوم و بی ارزش میشود
وقتی که مرگ به سراغت می آید!!!!!!
وحشت وجودت را فرا میگیرد
ترس تمام اندامت را می لرزاند
جانت را چنان میگیرد که گویی هرگز زاده نشده ای وعزراءیل
وقتی که مرگ به سراغت می اید!!!
بدان که آسوده شدی از تمام زشتی ها
بدان که فارغ شدی ازهزار کرور آتش از جهنمی بد
بدان که تو دیگر زخم عشق و فریاد درد را تجربه نخواهی کرد
و با تمام وجودت درک میکنی ؛ که چه زیبا است مرگ
وقتی که مرگ به سراغت می آید!!!
بدان که تو دیگر مردی

تا به حال زیر نجوای باران زیسته ای ...
تا به حال زیر تپش های آسمان رقصیده ای ...
رقص هر لحظه به رنگ تنهایی ...
در سکوت مروارید های آسمانی ...
تا به حال هم رنگ این آسمان گشته ای ...
تا به حال هم صدای این سرود گشته ای ...
تا به حال گوش به این آسمان لاجوردی دوخته ای ...
این صدای گریه هر پری که دور افتاده از این همه زیبایی ...
زیبایی چشمان خیس تو ... زیبایی آن صورت درخشان تو ... زیبایی آن صدای گیرای تو ...
هر لحظه اشکی پشت اشکی می چکد...
تا که شاید ببارد در نگاه ماه تو ...
تا که شاید پیوندی دهد دستان تو ...
در نگاه گم گشته این آسمان در دیدار تو ...
تا به حال زیر قطرات باران گم گشته ای...
تا به حال در سکوت این همه نجوا بیدار گشته ای...
این همان خواهش دیدار توست ...
این همان گم گشته امید در دیدار توست .....

مریم![]()