تبليغاتX
مریم های پر پر عاشق
پرسید به خاطر کی زنده هستی؟

با اینکه دلم می خواست با تمام وجود

داد بزنم بگم به خاطر تو

بهش گفتم به خاطر هیچ کس

پرسید پس به خاطر چی زنده هستی؟

با اینکه دلم می خواست فریاد بزنم به خاطر تو

با یک بغض غمگین

گفتم: به خاطر هیچ چیز

ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی؟

در حالیکه اشک در چشمانش جمع بسته شده بود

گفت : به خاطر کسی که به خاطر هیچ چیز زنده است...

تو را با دیگری دیدم که گرم گفتگو بودی

با او آهسته می رفتی سرا پا محو او بودی

صدایت کردم و به من بیگانه نگه کردی

شکستی عهد دیرین را گنه کردی

گناهت را نمی بخشم گناهت را نمی بخشم

چه شبها که من تنها بیاد تو به سر کردم

چه عمری را که بیهوده به پای تو هدر کردم

تو عمرم را تباه کردی گنه کردی گنه کردی

گناهت را نمی بخشم

همین بود آن صفایی را که می گفتی

همین بود آن وفایی را که می گفتی

تو که خود اینچنین بودی چرا روزم را سیه کردی

تو که خود اینچنین بودی چرا روزم را سیه کردی

گنه کردی گنه کردی

گناهت را نمی بخشم...

"اگر خواستی بیایی من همان جایی هستم که بودم همان جایی که رهایم کردی..."

احساس غربت...

"عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی

عشق آن است که صد دل به یک یار دهی"

" تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

تو چیستی که من از هر موج تبسم تو

به سان قایق سر گشته روی گردابم "

مریم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 23:1  توسط مریم  |