تبليغاتX
مریم های پر پر عاشق
اینم بهرام جان و شهاب جان

مریم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 18:3  توسط مریم  | 

اگر تو باز نگردی

نهالهای جوان اسیر گلدان را

کدام دست نوازشگر آب خواهد داد

چه کسی به جای تو آن پرده های توری را

به پشت پنجره پیچ و تاب خواهد داد

اگر تو باز نگردی

امید آمدنت را به گور خواهم برد

وکس نمی داند

که در فراق تو دیگر

چگونه خواهم زیست

چگونه خواهم مرد

مریم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 14:58  توسط مریم  | 

زندگی ذوق تبهای ماست

زندگی تا بود با احساس بود

زندگی کی بی حضور یاس بود

زندگی یک رشته از بوی گل است

زندگی تصنیف بغض بلبل است

زندگی بی گل ندارد اعتبار

زندگی را نیست بی شبنم بهار

زندگی جاری است تا به انتها

زندگی آبی است در رویای ما

زندگی رودی در دلتای عشق

میرود بی وقفه تا دریای عشق

زندگی عطر و سرود لحظه هاست

زندگی کشف شهود لحظه هاست

زندگی از چشم مردان تا ر نیست

زندگی در پنجه مرداب نیست

زندگی آرامش یک خواب نیست

زندگی فریاد بغضی در گلوست

 

مریم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 18:34  توسط مریم  | 

اگر به سویت این چنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر خیال چشم تو

 

مریم

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 19:30  توسط مریم  | 

میلاد حضرت مسیح مبارک

کرسیمس سال نو میلادی مبارک

 عیسی بن مریم

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 17:18  توسط مریم  | 

خدایا من که هستم که چیزی بگویم که تو خود را همه چیز را می دانی.چگونه همیشه به یادت باشم وقتی در رنج ها صدایت می کنم؟و چگونه صدایت کنم در حالی که می دانم فاصله توهمی بیش نیست.

وقتی فکرش را می کنم اگر قطره آبی کم بود کل هستی احساس تشنگی می کرد دستم نمی رود گلی را بچینم مبادا ستاره ای لطمه ببیند. اگر زندگی ام آن طور است که تو ...

می خواهی بی قراریم را کنار می گذارم و آرام می گیرم .

چگونه به جستجویت بیایم ای خدا؟کجا دنبالت نگردم؟وقتی همه جا هستی حتی یک قدم نمی توانم بردارم.در خودم می مانم و انتظار می کشم تا تو خود بیایی. اشکهایم را عاشقانه به پایت می ریزم تا قدمت را روی چشمانم بگذاری و به محراب قلبم وارد شوی اصلا مگر بیرون بوده ای که بخواهی داخل شوی؟

می خواهم با سرور و جاودانگی هم پیمان شوم چرا که غربت و تنهایی ام کل هستی  را دلتنگ می کند.

وقت پریشانی به آرامش درخت و رود و پرنده که همیشه به یادت هستند غبطه می خورم.

مگذار عمرم به "آماده کردن" بگذرد و در کنار چمدان توشه ام حیران بمانم که کجا بروم؟ بعد از این همه تلاش برای داشتن همه چیز در دنیا چرا دره ی ژرف تهی بودن در مقابلم ظاهر شده؟ من آماده ام اما برای رفتن به کجا؟ به من بگو کجا به انتظارم نبوده ای که بخواهم بیایم؟ برای تو که مرا چمدان راه را خوب می شناسی سوغات چه بیاورم و از سفر چه بگویم که ندانی؟

نمی خواهم سرم به سنگ یاس بخورد و دنیا فریبم دهد. من که می دانم هر چه هست روزی ناپدید می شود چرا دل به فانی دهم نشانه هایت را دیدم اما در آنها نمی مانم باورت کردم.

جوانی در من هر روز بیشتر محو می شود پیری ام را متحیر و غمگین نکن نگذار در ناتوانی با خاطرات جوانی آه بکشم و در صف انتظار مرگ زانوهای ناتوانم بلرزد.

خدایا همواره با من بمان و تنهایم مگذار. بگذار نخی به انگشتانم ببندم تا هرگز فراموشت نکنم که تجربه ی آرامش تنها با تو میسر است.

مریم

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ  ـ ـ ـ ـ ـ ــ  ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

" ما زنده بر آنیم که آرام نگیریم                      موجم که آسودگی ما عدم ماست "

من معتقدم هر چه درباره ی انسان گفته اند فلسفه و شعر است آنچه حقیقت دارد این نیست که انسان آزادی است و شرافت و آگاهی و اینها چیزهایی نیست که بتوان فدا کرد حتی در راه خدا.               

ـ---------------------------------------

                                       

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 21:21  توسط مریم  |