
مریم![]()
خدا مريم را آفريد از براي پاك بودنش
ازمريم فرزندي متولد شد بنام عيسي براي هدايت انسانها
درفصل زيباي بهارگلي روييد بنام مريم زيباتر از گلهاي بهاري وخوشبوتر از ياس



مریم![]()
دل سوخته تر از همه سوختگانم
آنچه به پروردگار مدیونیم دوست داشتن دیگران است
انسانها سخنان شما را فراموش می کنند
انسانها عمل شما را فراموش می کنند
اما آ،ها هیچ گاه فراموش نمی کنند
که شما چه احساسی را برایشان بوجود آوردید
خسته شدم
دلم پیش تو جامونده من اینجام
تو دوری از منو من بی تو تنهام
ولی باید بسازم با غم تو
که با تو می رسم به ارزو هام
غروب میشه دلم بی تو میمیره
میره خورشید میاد این شب تیره
منو از یاد نبر ای نازنینم
نذار عاشق تو تنها بمیره
نگو وقتی که نیستی میری از یاد
که دیگه اسم هم یادت نمیاد
خودت که بهتر از هر کی می دونی
دلم غیر از تو هیچ کس رو نمی خواد *

قطار می رود
تو می روی
تمام ايستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار اين قطار رفته ايستاده ام
و همچنان
به نرده های ايستگاه رفته
!!!تکيه داده ام

مریم![]()

با اینکه تنها بودی و هیچکسی رو نداری
عزیز من غصه نخور وقتی خدا رو داری
عزیز من گریه نکن فدای قلب تنگت
حیفه که بارونی باشه اون چشمای قشنگت
خسته نشو از این روزای خسته
من که اینو خوب می دونم چقدر دلت شکسته
بزار تا دنیا بدونه این تویی که نباختی
بااون همه دربدری روزوشبارو ساختی
بزار تا دنیا بودونه هنوز دلت جونه
عزیز من خسته نشو از دست این زمونه
یه روزی از همین روزا غصه وغم میمیره
این روزگاربی وفا به دست تو اسیره
یه روزی هم صدا می شی با نغمه های تازه
ترانه هات عوض می شن اگه بدی اجازه
خسته نشو از این روزای خسته
دربدری تموم می شه پس دیگه گریه بسته

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
با دست هاي عاطفه حيران كني مرا
آخر چگونه از دلت آمد بهار من!
تسليم دست هاي زمستان كني مرا
من شكوه اي نمي كنم ، اما چه عيب داشت
يك شب به باغ خاطره مهمان كني مرا
مي خواهم از جزيره چشمت گذر كنم
با يك نگاه ، طعمه ي طوفان كني مرا
هر چند باز تشنگي ام را سروده ام
مي شد پر از ترانه باران كني مرا

مریم![]()
خدا مريم را آفريد از براي پاك بودنش
ازمريم فرزندي متولد شد بنام عيسي براي هدايت انسانها

وباز امروز روز تولد من است من مثل همیشه تنهایی تنها هستم![]()

وقتی گفت می خواهی زنده ات کنم، من سال ها بود که مرده بودم. سال ها بود که درد مردن و عذاب جان کندن را فراموش کرده بودم. از آخرین باری که مرده بودم سال ها می گذشت. اما من هنوز از یادآوری آن وحشت داشتم. گویی زخم های مرگ هنوز التیام نیافته بودند. دوباره گفت: می خواهی از مرگ بیرون بیاورمت؟ من در تردید بین شیرینی زنده شدن و تلخی مرگ که باز انتظارم را می کشید بودم، که او با دستهایش که از جنس دوست داشتن بود مرا از اعماق مرگ به سطح زندگی آورد و من عاشق شدم
شیرینی زندگی با هراس مرگ در هم آمیخته بود. گاه سنگینی زندگی از طاقت شانه هایم فراتر می رفت. گاه عشق با تمام قوت اش بر سینه ام سنگینی می کرد و نفس هایم را به شماره می انداخت. خیال مردن در تمام ذرات زندگی پراکنده بود. گاهی مرگ را فراموش می کردم تا در دست ها و انگشتان و پیشانی و شاید گیسوان و لحظه ای در تنفس معطر و نکهت بهشتی او غرق شوم. هرچه بیشتر غرق می شدم، زندگی با تمام تار و پودش در من شدت می گرفت و من از این همه زندگی شدید به آستان آفتاب پناه می بردم و از ترس مرگ می گریستم. مثل دیوانه ها به جای اینکه از هم بگریزیم، در هم غرق می شدیم و واهمه ی مرگ در من فزونی می یافت ولی اهمیتی نمی دادم
آن گاه یک روز... مرگ آمد. باهمه ی متانت اش. با همه ی سنگینی اش. با همه ی تلخی و هراسناکی اش. مهتاب قایق کاغذی مرا که در آب شناور بود غرق کرد و من بادبادک او را پاره کردم. او ماشین کوکی مرا شکست و من موهای عروسکش را کشیدم. بعد هر دو چاقوهایمان را درآوردیم. دست هایمان از شدت هیجان میلرزید و چشم هایمان خیس شده بود. مرگ در چند قدمی مان ایستاده بود. بعد هر دو چاقوهایمان را در سینه های هم فرو بردیم
اکنون من در رثای مهتاب سوگوارم. اکنون من در حفره ی مرگ فرو می روم و از سطح مهتاب تا اعماق مرگ دور می شوم. حالا مهتاب با سرعت غریبی تا دوردست ها، تا مرتفع ترین قله های هستی بالا می رود مر در میان ترش و تنهایی و غربت و سیاهی و سکوت و خاطرات غبارگرفته و قلم هایی که فقط سیاه می نویسند و خط کش هایی که فقط تکه تکه می کنند و کتاب هایی که فقط گیج می کنند، تنها می گذارد. آخ، چه طوفان سردی! کسی مرا با چادر گل دار سفیدی بپوشاند.

تقدیم به برگ مانده از خزان
عشق از بوسه پدید نمی آید
عشق از لبخند سرشار نمی گیرد
عشق از غم متلاشی نمی شود
عشق پشت پنجره تنهایی یخ نمی زند
عشق در باغ سوخته ای شکوفه نمی زند
عشق در ته کوچه دلتنگی ها لانه نفرت را نمی سازد
عشق نغمه«مریم»را دل چکاوکی پایئزی نمی سازد
{عشق گناهش این است ارزان است ،کاش گران بود ساده از دست نمی رفت}
عشق سایه لغزان گناهیست که....
مرسي از اینکه بهم افتخار میدین
خوب من توشه راهت سبدی از مریم باد...
در شبستان وجودم تنها تاریکی شب جریان داشت.من پایان یک آغاز بودم.من سکوت تکراری وپی در پی جاده ها بودم.من به انتهای خود رسیده بودم.به انتهای مهر.به انتهای بودن ها.من از قعر نفرین ها و از پس تیک تیک ملال آور ساعت که خزان را مهمان دلم کرده بود به او رسیدم.به او که پاک است و مقدس.به او که در مسیر پر پیچ و خم این رود که به سایه ها پیوند می خورد ؛همراه من آمد.همراه این شکست خورده ی جسور.زخم هایم را التیام بخشید.قلب پاره پاره ام را با تمام سیاهی هایش پذیرفت.با تمام گناهانش.تکیه گاه من شد.پناهگاهی برای این نفس بریده.او بود که دست هایم را گرفت و پرده از آینده ی مبهم من برداشت.خطاهایم را بوسید.ومن مانند کودکی خردسال زندگی را از او آموختم و تهی شدم ازترس...نمی توانم بنویسم.نمی توانم بگویم که چه قدر دوستش دارم.نمی توانم بنویسم..از احساس..ازشب..از مهر..از او..اگر می توانستم تمام احساسم را با دستان گناهکارم بر روی قلبم حک کنم؛ بی شک دستانم آتش می گرفت و خاکستر می شد.بنویس عاشق خسته؛ بنویس؛ از فلب شکسته بنویس.. بنویس تا شاید خاکستر دست هایم هدیه ای برای جبران خوبی هایش شود
سایه ی بلند و بی انتهای مرگ بر روی لحظه های سیاه این سرنوشت فرو افتاده بود. من در میان سایه های سیاه ترس گم شده بودم. پاهایم قدرت رفتن نداشت. قدرت فرار کردن از این سیاهی محض. نگاه وحشی شب را بر روی پیکر لرزانم حس می کردم.آسمان مرا ترد کرد. زمین مرا ترد کرد. و تو... تو هیچ نگفتی ...تو مرا به دست این شب ویرانگر سپردی. به دست این مرداب سیاه...من نیلوفرشدم... به دور شب پیچیدم... به دور میله های زندان تنهایی هایم.. اما..دیری نپایید که ریشه هایم پوسید..برگ هایم زرد شد.. آری.. نیلوفر ترد شده بود.. آرام و آهسته به راه افتادم. به او رسیدم.. نگاهش کردم.. تنها نگاهش کردم.. او فهمید..فهمید که روحم با او گره خورده است.. پناهم داد..اما امروز او نیز مرا ترد کرده..شب ؛ گوش کن؛ تو محرم اسرار منی.. تو کلمات نا مفهوم مرا از میان هق هقم می فهمی. این نا نوشته را برای تو می نویسم.. تویی که قدرتت را به دست من سپردی.. تو که مرا در میان سیاهی ات پنهان کردی.. از این پس برای تو می نویسم... برای تو زنده می شوم و برای تو می میرم..پس تردم نکن
و چه خوب است در این روز مردن خیلی سخته که تولدت تنها باشی خیلی سخته
![]()
خسته شدم مي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم.خسته شدم بس كه از سرما
لرزيدم... بس كه اين كوره راه ترس آور زندگي را هراسان پيمودم زخم پاهايم به
من ميخندد... خسته شدم بس كه تنها دويدم... اشك گونه هايم را پاك كن و بر
پيشانيم بوسه بزن... مي خواهم با تو گريه كنم ... خسته شدم بس كه... تنها
گريه كردم... مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و شانه هايت را
ببوسم...خسته شدم بس كه تنها ايستادم

مریم![]()
یک قطره اشک از دل افسرده ام در گوشه ی چشمم لنگر انداخته است وهیچ خیال فرو ریختن ندارد ... فکر می کنم شاید دلش شکسته است از اینکه همه ی آن اشک ها با آهنگ مردند ... ولی او باید در دامن سکوت بدون هیچکونه تشریفات بمیرد ...دلم ...دلم هیچ نمی خواهد که قلب آخرین قطره ی اشک دل شوریده ام را بشکنم ...فقط با دستمال سپیدم که تنها یادگار اوست آهسته پاکش می کنم ... آن وقت ... آن وقت ... هیچ :همانند یک دیوانه با اشک گم شده در دستمال سپیدم حرف میزنم ...درست همانند یک دیوانه

دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببین یه عمر حال و روز من همین کسی به پای گریه هام نمی شینه بازم دلم گرفت و گریه کردم بازم به گریه هام می خندم بازم صدای گریمو شنیدم همه به گریه هام می خندن دوباره یه گوشه می شینم و واسه دلم می خونم هنوز تو حسرت یه هم زبونم ولی نمی شه گفت: اینو می دونم دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببین یه عمر حال و روز من همین کسی به پای گریه هام نمی شینه بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرام بوی غم گرفته کسی نفهمید غمم چی بوده دلیل یک عمر ماتمم چی بوده ... بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرام بوی غم گرفته کسی نفهمید غمم چی بوده دلیل یک عمر ماتمم چی بوده

وقتی که مرگ به سراغت می آید!!؟
حسرت زندگی پوچت
ثروتی که با ذره ذره وجودت
و عزتی که با قطره قطره آبرویت
جمع کرده بودی به ناگاه برایت بی مفهوم و بی ارزش میشود
وقتی که مرگ به سراغت می آید!!!!!!
وحشت وجودت را فرا میگیرد
ترس تمام اندامت را می لرزاند
جانت را چنان میگیرد که گویی هرگز زاده نشده ای وعزراءیل
وقتی که مرگ به سراغت می اید!!!
بدان که آسوده شدی از تمام زشتی ها
بدان که فارغ شدی ازهزار کرور آتش از جهنمی بد
بدان که تو دیگر زخم عشق و فریاد درد را تجربه نخواهی کرد
و با تمام وجودت درک میکنی ؛ که چه زیبا است مرگ
وقتی که مرگ به سراغت می آید!!!
بدان که تو دیگر مردی

تا به حال زیر نجوای باران زیسته ای ...
تا به حال زیر تپش های آسمان رقصیده ای ...
رقص هر لحظه به رنگ تنهایی ...
در سکوت مروارید های آسمانی ...
تا به حال هم رنگ این آسمان گشته ای ...
تا به حال هم صدای این سرود گشته ای ...
تا به حال گوش به این آسمان لاجوردی دوخته ای ...
این صدای گریه هر پری که دور افتاده از این همه زیبایی ...
زیبایی چشمان خیس تو ... زیبایی آن صورت درخشان تو ... زیبایی آن صدای گیرای تو ...
هر لحظه اشکی پشت اشکی می چکد...
تا که شاید ببارد در نگاه ماه تو ...
تا که شاید پیوندی دهد دستان تو ...
در نگاه گم گشته این آسمان در دیدار تو ...
تا به حال زیر قطرات باران گم گشته ای...
تا به حال در سکوت این همه نجوا بیدار گشته ای...
این همان خواهش دیدار توست ...
این همان گم گشته امید در دیدار توست .....

مریم![]()



ولنتاین مبارک
مریم![]()

مریم![]()
باز هم دلتنگي باز هم گريه هاي شبانه ام
يه عاشق غمگين در حسرت شبهاي بي ستاره ام
سخت دلتنگم .. سخت بي قرارو بي تابم
كجاست شانه هاي گرم و مهربانت تا گريه كنم ؟
كجاست آن لبخند هاي عا شقا نه ات تا باز هم
ديوانه شوم ؟
آنقدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمي توانم در هيچ
چشم ديگري نگا ه كنم
آنقدر بيقرارم كه هيچ اتفاقي دل غمگينم را شاد
نمي كند
براي گريستن شانه هايت را كم دارم
شانه هايي كه بارها و بارها در خواب و خيال
تكيه گاه دل عاشقم بود
براي عاشقي نگاههاي زيبايت را كم دارم
نگا ههاي كه تنها دليل زندگي و عشقم بود
صبر مي كنم و عاشق ميمانم كه خوشبختي از آن
است

شدیم از یاد یکدیگر فراموش دو راهی بین ما بگشوده آغوش
از آن عشقی که در ما شعله می زد
به جا مانده اجاقی سرد و خاموش
میان من و تو دوراهی نشسته صدایی نمانده به لب های بسته
به لب های خموش این دوراهی نشسته قصه ی غمگین رفتن
همیشه راه ما با هم یکی بود ولی راهت جدا شد دیگر از من
اگر در چشم هم اشکی ببینیم توان رفتن از ما می گریزد
برو بگذار ایندیوار کهنه به نام عشق ما در هم بریزد
میان من و تو دوراهی نشسته صدایی نمانده به لب های بسته

بی آنكه بدانی دوستت خواهم داشت
بی آن كه بر لب آرم در دل خواهم گفت
بی هيچ سخنی گوش خواهم داد
بی هيچ اندوهی در آغوشت خواهم گريست
بی آن كه حس كنی در تو آب خواهم شد
بی هيچ گرمایی كنار آشيانه ی تو آشيانه می كنم
و فضای آشيانه را پر از ترانه می كنم
می پرسند : به خاطره چه زنده ای؟
و من برای زندگی تو را بهانه می كنم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
غرورم را شکست و براي هميشه من را کنار گذاشت . گاهي ميديدمش که با يار تازه اش از جلوي پنجره اتاقم ميگذشت هميشه آه ميکشيدم و براش تاسف ميخوردم . بعد از يک سال و نيم سراغم آمد تا با گريه و زاري بخواهد دوباره با هم باشيم .هرچه از دهنم در اومد , به او گفتم و قسم خوردن هايش را باور نکردم . وقتي بعد از دوساعت گريه و التماس رفت , ديگر براي او تاسف نخوردم . براي خودم متاسف شدم که چگونه بهترين سالهاي عمرم را با او هدر دادم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چقدر سخت است که منتظر کسي باشي که فکر آمدن نيست
مهمان عزيزي باشي که فانوس خانه اش روشن نيست
چقدر سخت است آدم را از آرزوهايش دور کنند و او را به مسير نا خواسته اي مجبور کنند
چقدر سخت است نوشته هايت را نخوانده خاک کنند و اسمت را از خاطره ها پاک کنند
چقدر دردناک است که احساست را پوچ پندارند

سلام می دونم دلت گرفته........من برات سنگ صبورم چی شده تنها نشستی.........مثل تو از همه دورم واسه من زندگی سرده........نکنه تو هم غریبی کاش می شداشکاتوپاک کرد........بمیرم تو هم بریدی چه تبسم قشنگی........وقتی به غمها بخندی آخه ارزشی نداره........دل به این دنیا ببندی نازنین دنیا همینه........اونکه خواب بود بدترینه نکنه تنهات گذاشته........آخره عشقها همینه میدونی چقدر عزیزه........قطره سپید شبنم مثل اون اشکای نازت.......رو تن گلهای مریم نازنین خدا بزرگه........غم واز خودت جدا کن بدونكه با توبودن مثل ستاره زيبا ست
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگراز گريه كم نشوم . تو مرا به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر، زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي آسمان خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ، مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم

اين دو يکي نيست...اشتباه نشود!
عشق همان دوست داشتن نيست
عشق رويائي است و دوست داشتن دنيائي
دوست داشتن با عشق مقايسه نمي شود که اگر بشود
از بين خواهد رفت
عشق خلقت خداست و دوست داشتن
خلقت عقل و دل انسان...
عشق همچون خدا يکي است و براي هر انسان
مي تواند به تعداد انسانهاي ديگر باشد
جدائي براي عشق مرگ است در حالي که
دوست داشتن مي تواند براي مصلحت ديگري جدائي را تصميم بگيرد
عشق روحاني است ولي دوست داشتن جسماني
جسم ميميرد ولي روح جاودانه است
کسي نمي تواند عشق را کنترل کند چرا که در عشق عقلي نيست
عشق را معني کردن گناه است چرا که در لغات ناچيز زبان نمي گنجد
معني کردن آن برابر با محدود کردن آن است
ولي دوست داشتن محتاج معني کردن آن است
دوست داشتن با دل انسان است ولي عشق با جان....
عشق غرور را از انسان مي زدايد ولي دوست داشتن با غرور رشد مي کند
عشق از نظر خدا پاک است
و دوست داشتن از نظر انسان...
خدا عشق است و انسان دوست داشتن...
بدرستي که خدا برتر از انسان است....
مریم![]()
میلاد امام زمان بر تمام عاشقان مبارک باد

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ وچوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم ودل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام
دوباره صبح وظهر وعصر شد نیامدی
مریم![]()