تبليغاتX
مریم های پر پر عاشق
شب قدر در حرم مطهر امام رضا

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 16:30  توسط مریم  | 

 

مریم

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 20:53  توسط مریم  | 


آفا بیا دلم تنگه برات

مریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 22:46  توسط مریم  | 

دوست داشتن یعنی

   دوست داشتن یعنی کشیدن بار سختی ها در سکوت

  سکوت یعنی فریادی در درون                   

دوست داشتن بهایی است که باید بابت عاشق شدن پرداخت.

عشق زیباترین و در عین حال عمیق ترین زخمی که روی قلب به یادگار می ماند.

عشق شروع یک پایان تلخ و شیرین.

عشق بهانه ای برای دیوانه بودن و دیوانگی یعنی به خود رسیدن.

از دوست به خود رسیدن یعنی به اوج رسیدن و سقوط آزاد...

محبت کلمه ای زیبا ، کلمه ای با حس بودن ،

گلی که خدا در قلب ها کاشت و

انسان ها آن را دروکردند.

دنیا خانه ای بی رحم و بی وفا.

و اما زندگی...

زندگی یعنی شاد باشی هنگامی که غمگینی

زندگی یعنی خوشبخت بودن هنگامی که بار سنگین

غم را روی شانه ات احساس می کنی

زندگی یعنی با هم بودن و تنها ماندن

زندگی یعنی زیبایی و زیبایی یعنی محبت

زندگی یعنی دوست داشتن

زندگی یعنی عشق

زندگی یعنی انتظاری بی پایان

قلب و دل

قلب یعنی گلخانه ای با گل های خوش عطر و رنگ

و گل یعنی او...

مریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 22:39  توسط مریم  | 

امیدم نرو از پیشم

مریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:30  توسط مریم  | 

خدا مريم را آفريد از براي پاك بودنش

  ازمريم فرزندي متولد شد بنام عيسي براي هدايت انسانها

    درفصل زيباي بهارگلي روييد بنام مريم زيباتر از گلهاي بهاري وخوشبوتر از ياس

مریم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 0:59  توسط مریم  | 

دل سوخته تر از همه سوختگانم

آنچه به پروردگار مدیونیم دوست داشتن دیگران است

انسانها سخنان شما را فراموش می کنند
انسانها عمل شما را فراموش می کنند
اما آ،ها هیچ گاه فراموش نمی کنند
که شما چه احساسی را برایشان بوجود آوردید

خسته شدم    

دلم پیش تو جامونده من اینجام

تو دوری از منو من بی تو تنهام

ولی  باید  بسازم  با  غم  تو

که  با تو  می رسم به  ارزو هام

غروب  میشه  دلم بی تو میمیره

میره خورشید میاد این شب تیره

منو از  یاد  نبر  ای  نازنینم

نذار  عاشق  تو  تنها  بمیره

نگو وقتی که نیستی میری از یاد

که  دیگه  اسم هم  یادت  نمیاد

خودت که بهتر از هر  کی می دونی

دلم غیر از تو هیچ کس رو نمی خواد *

قطار می رود

تو می روی

تمام ايستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار اين قطار رفته ايستاده ام

و همچنان

به نرده های ايستگاه رفته

!!!تکيه داده ام

 مریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 17:34  توسط مریم  | 

با اینکه تنها بودی و هیچکسی رو نداری

عزیز من غصه نخور وقتی خدا رو داری

عزیز من گریه نکن فدای قلب تنگت

حیفه که بارونی باشه اون چشمای قشنگت

خسته نشو از این روزای خسته

من که اینو خوب می دونم چقدر دلت شکسته

بزار تا دنیا بدونه این تویی که نباختی

بااون همه دربدری روزوشبارو ساختی

بزار تا دنیا بودونه هنوز دلت جونه

عزیز من خسته نشو از دست این زمونه

یه روزی از همین روزا غصه وغم میمیره

این روزگاربی وفا به دست تو اسیره

یه روزی هم صدا می شی با نغمه های تازه

ترانه هات عوض می شن اگه بدی اجازه

خسته نشو از این روزای خسته

دربدری تموم می شه پس دیگه گریه بسته

چيزي نمانده است ، پشيمان كني مرا
با دست هاي عاطفه حيران كني مرا
آخر چگونه از دلت آمد بهار من!
تسليم دست هاي زمستان كني مرا
من شكوه اي نمي كنم ، اما چه عيب داشت
يك شب به باغ خاطره مهمان كني مرا
مي خواهم از جزيره چشمت گذر كنم
با يك نگاه ، طعمه ي طوفان كني مرا
هر چند باز تشنگي ام را سروده ام

مي شد پر از ترانه باران كني مرا  

 

 

مریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 17:34  توسط مریم  | 

خدا مريم را آفريد از براي پاك بودنش

 

 ازمريم فرزندي متولد شد بنام عيسي براي هدايت انسانها

 

   درفصل زيباي بهارگلي روييد بنام مريم زيباتر از گلهاي بهاري وخوشبوتر از ياس

وباز امروز روز تولد من است من مثل همیشه تنهایی تنها هستم

وقتی گفت می خواهی زنده ات کنم، من سال ها بود که مرده بودم. سال ها بود که درد مردن و عذاب جان کندن را فراموش کرده بودم. از آخرین باری که مرده بودم سال ها می گذشت. اما من هنوز از یادآوری آن وحشت داشتم. گویی زخم های مرگ هنوز التیام نیافته بودند. دوباره گفت: می خواهی از مرگ بیرون بیاورمت؟ من در تردید بین شیرینی زنده شدن و تلخی مرگ که باز انتظارم را می کشید بودم، که او با دستهایش که از جنس دوست داشتن بود مرا از اعماق مرگ به سطح زندگی آورد و من عاشق شدم

شیرینی زندگی با هراس مرگ در هم آمیخته بود. گاه سنگینی زندگی از طاقت شانه هایم فراتر می رفت. گاه عشق با تمام قوت اش بر سینه ام سنگینی می کرد و نفس هایم را به شماره می انداخت. خیال مردن در تمام ذرات زندگی پراکنده بود. گاهی مرگ را فراموش می کردم تا در دست ها و انگشتان و پیشانی و شاید گیسوان و لحظه ای در تنفس معطر و نکهت بهشتی او غرق شوم. هرچه بیشتر غرق می شدم، زندگی با تمام تار و پودش در من شدت می گرفت و من از این همه زندگی شدید به آستان آفتاب پناه می بردم و از ترس مرگ می گریستم. مثل دیوانه ها به جای اینکه از هم بگریزیم، در هم غرق می شدیم و واهمه ی مرگ در من فزونی می یافت ولی اهمیتی نمی دادم

آن گاه یک روز... مرگ آمد. باهمه ی متانت اش. با همه ی سنگینی اش. با همه ی تلخی و هراسناکی اش. مهتاب قایق کاغذی مرا که در آب شناور بود غرق کرد و من بادبادک او را پاره کردم. او ماشین کوکی مرا شکست و من موهای عروسکش را کشیدم. بعد هر دو چاقوهایمان را درآوردیم. دست هایمان از شدت هیجان میلرزید و چشم هایمان خیس شده بود. مرگ در چند قدمی مان ایستاده بود. بعد هر دو چاقوهایمان را در سینه های هم فرو بردیم

اکنون من در رثای مهتاب سوگوارم. اکنون من در حفره ی مرگ فرو می روم و از سطح مهتاب تا اعماق مرگ دور می شوم. حالا مهتاب با سرعت غریبی تا دوردست ها، تا مرتفع ترین قله های هستی بالا می رود مر در میان ترش و تنهایی و غربت و سیاهی و سکوت و خاطرات غبارگرفته و قلم هایی که فقط سیاه می نویسند و خط کش هایی که فقط تکه تکه می کنند و کتاب هایی که فقط گیج می کنند، تنها می گذارد. آخ، چه طوفان سردی! کسی مرا با چادر گل دار سفیدی بپوشاند.

تقدیم به برگ مانده از خزان
عشق از بوسه پدید نمی آید
عشق از لبخند سرشار نمی گیرد
عشق از غم متلاشی نمی شود
عشق پشت پنجره تنهایی یخ نمی زند
عشق در باغ سوخته ای شکوفه نمی زند
عشق در ته کوچه دلتنگی ها لانه نفرت را نمی سازد
عشق نغمه«مریم»را دل چکاوکی پایئزی نمی سازد
{عشق گناهش این است ارزان است ،کاش گران بود ساده از دست نمی رفت}
عشق سایه لغزان گناهیست که....
مرسي از اینکه بهم افتخار میدین
خوب من توشه راهت سبدی از مریم باد...

 

در شبستان وجودم تنها تاریکی شب جریان داشت.من پایان یک آغاز بودم.من سکوت تکراری وپی در پی جاده ها بودم.من به انتهای خود رسیده بودم.به انتهای مهر.به انتهای بودن ها.من از قعر نفرین ها و از پس تیک تیک ملال آور ساعت که خزان را مهمان دلم کرده بود به او رسیدم.به او که پاک است و مقدس.به او که در مسیر پر پیچ و خم این رود که به سایه ها پیوند می خورد ؛همراه من آمد.همراه این شکست خورده ی جسور.زخم هایم را التیام بخشید.قلب پاره پاره ام را با تمام سیاهی هایش پذیرفت.با تمام گناهانش.تکیه گاه من شد.پناهگاهی برای این نفس بریده.او بود که دست هایم را گرفت و پرده از آینده ی مبهم من برداشت.خطاهایم را بوسید.ومن مانند کودکی خردسال زندگی را از او آموختم و تهی شدم ازترس...نمی توانم بنویسم.نمی توانم بگویم که چه قدر دوستش دارم.نمی توانم بنویسم..از احساس..ازشب..از مهر..از او..اگر می توانستم تمام احساسم را با دستان گناهکارم بر روی قلبم حک کنم؛ بی شک دستانم آتش می گرفت و خاکستر می شد.بنویس عاشق خسته؛ بنویس؛ از فلب شکسته بنویس.. بنویس تا شاید خاکستر دست هایم هدیه ای برای جبران خوبی هایش شود

 

سایه ی بلند و بی انتهای مرگ بر روی لحظه های سیاه این سرنوشت فرو افتاده بود. من در میان سایه های سیاه ترس گم شده بودم. پاهایم قدرت رفتن نداشت. قدرت فرار کردن از این سیاهی محض. نگاه وحشی شب را بر روی پیکر لرزانم حس می کردم.آسمان مرا ترد کرد. زمین مرا ترد کرد. و تو... تو هیچ نگفتی ...تو مرا به دست این شب ویرانگر سپردی. به دست این مرداب سیاه...من نیلوفرشدم... به دور شب پیچیدم... به دور میله های زندان تنهایی هایم.. اما..دیری نپایید که ریشه هایم پوسید..برگ هایم زرد شد.. آری.. نیلوفر ترد شده بود.. آرام و آهسته به راه افتادم. به او رسیدم.. نگاهش کردم.. تنها نگاهش کردم.. او فهمید..فهمید که روحم با او گره خورده است.. پناهم داد..اما امروز او نیز مرا ترد کرده..شب ؛ گوش کن؛ تو محرم اسرار منی.. تو کلمات نا مفهوم مرا از میان هق هقم می فهمی. این نا نوشته را برای تو می نویسم.. تویی که قدرتت را به دست من سپردی.. تو که مرا در میان سیاهی ات پنهان کردی.. از این پس برای تو می نویسم... برای تو زنده می شوم و برای تو می میرم..پس تردم نکن

و چه خوب است در این روز مردن خیلی سخته که تولدت تنها باشی خیلی سخته

خسته شدم مي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم.خسته شدم بس كه از سرما

لرزيدم... بس كه اين كوره راه ترس آور زندگي را هراسان پيمودم زخم پاهايم به

 من ميخندد... خسته شدم بس كه تنها دويدم... اشك گونه هايم را پاك كن و بر

پيشانيم بوسه بزن... مي خواهم با تو گريه كنم ... خسته شدم بس كه... تنها

گريه كردم... مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و شانه هايت را

ببوسم...خسته شدم بس كه تنها ايستادم

 مریم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 10:44  توسط مریم  | 

یک قطره اشک از دل افسرده ام در گوشه ی چشمم لنگر انداخته است وهیچ خیال فرو ریختن ندارد ... فکر می کنم شاید دلش شکسته است از اینکه همه ی آن اشک ها با آهنگ مردند ... ولی او باید در دامن سکوت بدون هیچکونه تشریفات بمیرد ...دلم ...دلم هیچ نمی خواهد که قلب آخرین قطره ی اشک دل شوریده ام را بشکنم ...فقط با دستمال سپیدم که تنها یادگار اوست آهسته پاکش می کنم ... آن وقت ... آن وقت ... هیچ :همانند یک دیوانه با اشک گم شده در دستمال سپیدم حرف میزنم ...درست همانند یک دیوانه

دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببین یه عمر حال و روز من همین کسی به پای گریه هام نمی شینه بازم دلم گرفت و گریه کردم بازم به گریه هام می خندم بازم صدای گریمو شنیدم همه به گریه هام می خندن دوباره یه گوشه می شینم و واسه دلم می خونم هنوز تو حسرت یه هم زبونم ولی نمی شه گفت: اینو می دونم دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببین یه عمر حال و روز من همین کسی به پای گریه هام نمی شینه بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرام بوی غم گرفته کسی نفهمید غمم چی بوده دلیل یک عمر ماتمم چی بوده ... بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرام بوی غم گرفته کسی نفهمید غمم چی بوده دلیل یک عمر ماتمم چی بوده

 

وقتی که مرگ به سراغت می آید!!؟
حسرت زندگی پوچت
ثروتی که با ذره ذره وجودت
و عزتی که با قطره قطره آبرویت
جمع کرده بودی به ناگاه برایت بی مفهوم و بی ارزش میشود
وقتی که مرگ به سراغت می آید!!!!!!
وحشت وجودت را فرا میگیرد
ترس تمام اندامت را می لرزاند
جانت را چنان میگیرد که گویی هرگز زاده نشده ای وعزراءیل
وقتی که مرگ به سراغت می اید!!!
بدان که آسوده شدی از تمام زشتی ها
بدان که فارغ شدی ازهزار کرور آتش از جهنمی بد
بدان که تو دیگر زخم عشق و فریاد درد را تجربه نخواهی کرد
و با تمام وجودت درک میکنی ؛ که چه زیبا است مرگ
وقتی که مرگ به سراغت می آید!!!

بدان که تو دیگر مردی


 

تا به حال زیر نجوای باران زیسته ای ...
تا به حال زیر تپش های آسمان رقصیده ای ...
رقص هر لحظه به رنگ تنهایی ...
در سکوت مروارید های آسمانی ...
تا به حال هم رنگ این آسمان گشته ای ...
تا به حال هم صدای این سرود گشته ای ...
تا به حال گوش به این آسمان لاجوردی دوخته ای ...
این صدای گریه هر پری که دور افتاده از این همه زیبایی ...
زیبایی چشمان خیس تو ... زیبایی آن صورت درخشان تو ... زیبایی آن صدای گیرای تو ...
هر لحظه اشکی پشت اشکی می چکد...
تا که شاید ببارد در نگاه ماه تو ...
تا که شاید پیوندی دهد دستان تو ...
در نگاه گم گشته این آسمان در دیدار تو ...
تا به حال زیر قطرات باران گم گشته ای...
تا به حال در سکوت این همه نجوا بیدار گشته ای...
این همان خواهش دیدار توست ...
این همان گم گشته امید در دیدار توست .....

مریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 2:0  توسط مریم  |